تبليغاتX
پچ پچ ایرانی

پچ پچ ایرانی

پچ پچ

راه شهدای انقلاب 57 پاینده باد

شهيد

انقلاب ۵۷ بدون در نظر گرفتن علل شکل گیری، آنجایی زیباست که تمامی گروه های سیاسی و طبقات اجتماعی و اقتصادی با هم به این نتیجه رسیدند که نظام شاهنشاهی عمرش تمام شده است و دیگر عصر حاضر استبداد و دیکتاتوری کارایی ندارد.

شهیدان  در این راه را باید یادشان را گرامی داشت و کوشش آنان را برای آزادی و استقلال و استقرار نظامی مردمی را پاس داشت. شاید امروز دیگر آن تفکر همه با هم و فعالیت های توده ای پسندیده نباشد ولی آرمان های آنان به عنوان مطالبات دوران گذار الگو پذیر و قابل ستایش است .

به هر رو یاد آن شهدا و راه آنان پاینده و زنده باد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 بهمن1383ساعت 12:22  توسط امید  | 

خسته ام

خسته

 

 

 

 

 

امروز خیلی خسته شدم. از صبح مصاحبه و بعد هم یک عالمه تنظیم خبرهای چرت. الان هم که دارم می نویسم گردنم از شدت خستگی درد می کنه.

به هر حال همیشه باید کار کرد کار. کارهای تکراری خسته کننده و گاهی تهوع آور. دلم می خواد یک کمی هم تفریح کنم ولی اصلا امکان نداره. راستشو بخواهید نمی تونم بگم چرا؟! شاید خودتون بدونید.

دیگه از تمامی کارها خسته شدم ولی باید ادامه بدم چون مجبورم. جبری که همواره وجود داشته و حالا هم همینطور.

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 بهمن1383ساعت 17:7  توسط امید  | 

رمضانزاده اخمو نیست

رمضانزادهاخمو نیست. می خندد ولی گاهی نمی تواند سیاست بازی کند و خشم خود را از برخی رخدادهای سیاسی پنهان نماید. او همیشه مرتب و به قول عوام اتو کشیده است.

با سرعت به سوی تریبون سخنگوی دولت می رود اما با این وجود از سلام و احوال پرسی با خبرنگاران نمی گذرد. متواضع و نسبت به سیاسیون رک است. اورکاتی است و از بستن این سایت ناراحت.

مشارکتی است ولی کمتر به هم حزبی های خود شبیه است. دولتمرد است ولی همانند آنان رفتار نمی کند. آرام است اما درونش گدازه های آتش زبانه زده است. حکومتی البته همچون غیر حکومتی ها با دیگران برخورد می کند.

به هر حال سخنگوی خوبی است بیشتر برای خبرنگاران نه برای دولتمردان.

تازه رابطه بسیار خوبی هم با کرد ها دارد چونکه خود بیجاریست و به کرد های غیر اپوزیسیون علاقه وافری دارد.

او هم مثل دولت، عمر سخنگوییش کوتاه است ولی امیدواریم که در هر کجا که هست، سر و حال و شاد باشد.

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 بهمن1383ساعت 12:47  توسط امید  | 

تعطيلات لعنتي تمام شد

 آلودگي 

دو سه روزه تعطیلات گذشت. همانطور که پیش بینی کرده بودم خیلی بد بود. عزیزم مریض شد و کلی احوالم به هم ریخت. راستش را بخواهید من همین طور در حال بد آوردن هستم. هرچه صدقه و نذر نیاز می کنم همینطور مشکل پشت مشکل. تازه دوستان می گویند که چرا اینقدر سیاه می نویسی، پس چه کار کنم؟!

کسی که مشکلات زندگی اش آن هم در دوران جوانی اینقدر زیاد است، نباید در نوشته هایش تاثیر بگذارد؟! به هر رو هنوز خوب خوب نشده ولی یک کمی بهتره.

امیدوارم که تعطیلات بعدی اینطور سیاه نباشه تا نوشته هایم رنگی شود! البته هوا هم امروز سیاهه آلودگی تهران زیاده زیاد شده، شايد حداقل باعث شود زندگيمان سفيد باشه.

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 بهمن1383ساعت 11:32  توسط امید  | 

با آزادي تمام مي نويسد

ابطحيابطحی وبلاگ زده. با این جمله، خیلی می گن " اه ... این خبر که تکراریه". ولی راستشو بخواهی نمی دونم که این وبلاگ نویسی چقدر جذابه که معاون پارلمانی رییس جمهور بخاطرش استعفا می ده.

اون می تونه مطلب بنویسه و نگیرنش و بقیه هم می تونن بنویسن ولی می گیرنشون. کلا به جناب ابطحی دست مریزاد می گم که با آزادی تمام می نویسه و واقعا هم می تونه تاثیر بگذاره. چونکه در ایران فقط تاثیرگذاری در حوزه قدرت دولتی است نه قدرت اجتماعی.

به این وبلاگ نویس سلام برسونید، ما که دستمون بهش نمی رسه..... .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 بهمن1383ساعت 16:59  توسط امید  | 

سکه رایج؛ پوچی

پوچ        چای گرم. با یاری دل انگیز و فضایی صمیمانه. گرمای خورشید عشق و قراری بر سر چهارراه علافی. علاف در خیابان می چرخیدم. چرخشی با عشق بی معنا. عاشق نگاه ها و نگاه هایی بی هدف. هدف معنایی ندارد و معنا را از پوچی می گیرد. پوچ گرایی در میان آنان پخش شده است. تنها راه حل بی تفاوتی است و تنها راه حماقت است . پس باید پوچ بود تا راحت باشیم یا نه؟

راحتی را در پوچی می بینند و پوچی را در علافی. عشق را می فروشند به اندک کالایی. کالاها بی ارزش است ولی سکه رایج روزگار است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 بهمن1383ساعت 15:22  توسط امید  | 

مسكن‌هاي بي اثر

دو روز تعطيلات، تهران خالي و سكوت قبرستاني شهر را فرا گرفته. اگر دود و صداي گوش‌خراش ماشين‌ها ما را مي آزارد ولي از سكوتي دهشتناك بهتر است.

سكوت و تنهايي

سكوت اگر با تنهايي بياميزد چه پيوند نابودگري. نابودي را برايم به ارمغان آورده است تا روحم را هم از من بگيرند و من بي روح همچون درختي بي بر و ريشه و برگم.چه تصنيف خداحافظي اي مي شود سرود در هنگام سكوت و تنهايي.

اين دوروزه مردم در تفريح و بي‌توجه به شهر خود، به اقتصاد، به فرهنگ، به سياست و به نوعي فرار دو روزه از مشكلات روزمره كه شايد با اين كار آن مسائل به فراموشي رود. زهي خيال باطل...

مسكن هايي كه درد را التيام مي بخشد و پس مدتي درد زندگي شروع مي شود با حالتي بس شديدتر. اكنون نوبت به من رسيده است آنقدر سرعت شكل‌گيري مشكلات برايم زياد است كه مشكلي را حل نكرده بايد به سراغ حل ديگري روم. آيا روزي مي شود كه تمامي مشكلاتم حل شود؟! باز زهي خيال باطل... .

اكنون من در گرداب تنهايي و سكوتم، اطرافم خالي همراه با زوزه گرگاني كه در اطرافم قرار دارند و من آنان را نمي بينم. شايد كور شده ام ولي نه آنان خود را به سيمايي دوستانه بدل كرده اند و چون دوستي يافت نمي شود آنان هم محوند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 بهمن1383ساعت 12:33  توسط امید  | 

آزادي را سياه نكنيم

آزادی رنگی سفید دارد و هر رنگی را در خود می آمیزد. آزادی پاک است و هر سیاهی را در خود جا می دهد. آزادی خالی است و با هر چیزی پر می شود. به هر رو آزادی مصادره شدنی از سوی همه به صورت مطلق است.

آزادي

آزادی را پاک نگاه دارید. بیاموزید و آموزش دهید.

آزادی درس اول زندگی است.

آزادی مقدمه عشق است.

آزادی تنفس هوای پاک است.

مرز آزادی و پاکی بر هم منطبق است. پس پاک باشیم و آزادی خواه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 بهمن1383ساعت 19:46  توسط امید  | 

گربه و روزنامه نگار

 گربهگربه ای با دمش بازی می کرد همچون روزنامه نگاری که با خودکار بیکش می نوشت. او می دانست که بازی با دم پوچ و عبث است ولی روزنامه نگار این را نمی داند.

عابران به گربه نگاه می کرند و او به کارش ادامه می داد و گاهی عابری با خنده ای او را همراهی می کرد.

گربه با دمش زندگی می کند ولی روزنامه نگار نه... .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 بهمن1383ساعت 16:31  توسط امید  | 

به من مي‌خندند

تمسخر

            جماعتی به تماشا نشسته اند و مرا به سخره گرفته اند. من بازیچه آنانم. هر روز بیرون می آیم و برای آنان بازیگری می کننم و آنان می خندند.

درد زندگی من برایشان خنده آور است و من هم هزینه زندگیم را از این راه بدست می آورم.

به هر رو  ما به سختی زندگی می کنیم و برای آنان بازی و آنان به ما می خندند... .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 بهمن1383ساعت 15:15  توسط امید  | 

روح ها مرده اند

روح

 

 

 

مشکل پشت مشکل. سخت های پیاپی. همه و همه ما را آهنین کرده و ما را بی روح . روح ها این بار مرده است.

مردگان جسمانی جای خود را به روح های مرده تبدیل کرده است.

جسمانی در خیابان به حرکت در آمده اند که روح ندارند و به یکدیگر نمی نگرند زیرا که مشکلات اجازه این کار را نمی دهد.

پس باید به مشکلات عادت کنیم و روح خود را زنده نگاه داریم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 بهمن1383ساعت 12:56  توسط امید  | 

دورويي؛ رسم روزگار

ريا

ديگه دنيا واسه ما رنگ و بويي نداره. خشك و خام، ديگه معنا نداره. آخه ديگه دوست و ياران همه دست به شمشيرند. خنجرو از پشت مي زنند . مردي معنا نداره. بيا بريم به دشمنا دست بديم شايد اونا بهتر باشن تا رفقا.

 

خلاصه همه جا حرف سياسي بازيست حتي در ميز نهار و خوردن هل هوله ها. بي اعتمادي رسم دوران ماست. دورويي مرز بين زندگي است و گرنه قمار بازي رو باخته. ديگه حرفي نباشه و گرنه زندگي آخرش. خفه باشيم تا زندگي كنيم.

بچه بودن هم حال و هوايي داره. آدم دروغ نمي گه، زير آب نمي زنه، دو رو نمي شه و... . كلا كاره بد نمي كنه.

پس بياييم بچه باشيم تا .... .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 بهمن1383ساعت 11:27  توسط امید  | 

تولد دروغ

دروغتولدی بود بس بزرگ. اما بی معنا و نادر. چون او می دانست که امسال هم همچون سال های گذشته است و تکرار پشت تکرار. زیبایی را فقط در خنده های ظاهری می دید که بر روی لبان می ماسید.

او زیبایی را مفهومی دروغ می دانست. اما به دروغ بودن آن اقرار نمی کرد. دروغ تولید دیروز است و مصرفی امروزی دارد. همه آن را یاد می گیرند و  تعلیم می دهند.

دروغ را دیگر بد نمی دانند و آن را به جای صداقت می گذارند. شاید اینگونه درست باشد و ما اشتباه می اندیشیم.

به هر رو بازی زندگی بازی دروغ و صداقت است. آن کسی پیروز است که انتخابش دقیق باشد. ما کدام را بر می گزینیم؟! دروغگویی یا راستگویی؟!

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 بهمن1383ساعت 17:43  توسط امید  | 

مرگ را می بوسند

مرگ را مي بوسندسکوتی سهمگین در فضای امروز حاکم است. نگاه ها به سمت توست و تو ناتوان از پاسخی. پاسخ به آنان یعنی سوال. سوال از آنان یعنی استمداد.

دیگر با تو نیستند و تو آشنا به نگاهشان.

نگاهی با مکر و مکری با نفاق و دیگر هیچ. دورویی را ترویج می کنند و صداقت را به پوچی می فروشند. زندگی را سیاهی گرفته و مرگ آزاد است.

مرگ را می بوسند و زندگی را آتش می زنند. آتشی که بوی تعفن می دهد و تعفنی از لاشه های خونین. خون را می پاشند به روی جوانانی خوش سیما و سیمایی دگرگون را جلوه گری می کنند.

تو را به امید به فردا فرا می خوانم.

بیا........................... با هم باشیم تا........................... .

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 بهمن1383ساعت 14:28  توسط امید  |